
ازین تنگین قفس جانا پریدی / وزین زندان طرّاران رهیدی
ز روی آینه گِل دور کردی / در آیینه بدیدی آنچه دیدی
دگرباره شه ساقی رسیدی / مرا در حلقه مستان کشیدی
دگرباره شکستی توبه ها را / به جامی پرده ها را بر دریدی
خبرها می شنیدی زیر و بالا / بر آن بالا ببین آنچه شنیدی
ز گردش های جسمانی بجستی / به گردش های روحانی رسیدی
گزین کن هرچه می خواهی و بستان / چو ما را بر همه عالم گزیدی
(+)

سالهای عمر آدمی مثل برق و باد میگذرد و با این که هنوز پیر نشدهایم اما حس نوستالژی و حسرت خوردن روزهای کودکی و نوجوانی ما را رها نمیکند. هر سال در چنین روزی به ظاهر خوشحالم و همه تبریک میگویند اما زیر ِ خاکستر دلم هنوز غم و اندوهی روشن است. خنده بر لب دارم اما میدانم که میترسم، دلهره دارم و آینده را گنگ و مبهم میبینم. شاید امروز خیلیها مثل من خودشان را سرزنش کنند که چرا باید متولد دههای باشند که امروز حساسترین دوره زندگیشان همزمان با اسف بارترین دوره زندگی در ایران باشد. دورهای که باید با انرژی بود، شاد بود، تجربه کسب کرد، مهارت کسب کرد، پسانداز کرد و آینده را ساخت اما دریغ… دریغ از یک لحظه خوش بودن، دریغ از یک ذره امید… اینهاست که در این سالها حتی روزهای تولدم را نیز خراب کرده است و مرا آسوده نمیگذارد…
اما همین که سعی میکنم در چنین روزی به ظاهرهم که شده کمی خوش باشم جای شکرش باقیست… تولدم مبارک..
پینوشت ۱: عکسی که در بالا میبینید متعلق به چند ماهگی منه…! یک عکاس از من خوشش میاد و در حالی که بغل پدرم بودم از من چند تا عکس میگیره، پدرم رو تا دم ِ خونه تعقیب میکنه و بعد عکسها رو پست میکنه! اگه خوب به عکس نگاه کنید متوجه میشید که همون موقع هم دوراندیش و نگران بودم..!
این جا هم یک عکس دیگه رو میتونید ببینید.
پینوشت ۲: از تمام دوستانی که دیشب پیشی گرفتند و از طریق جیمیل، فیس بوک، جیتاک و هر سوراخ سمبه دیگهای بهم تبریک گفتند صمیمانه تشکر میکنم. خیلی لطف کردید.
بعد نوشت: عجب کیک تولدی بچهها برام تدارک دیدن..! ( اینجاست )
در وبلاگ ترنج بانو یک بازی وبلاگی جالب دیدیم و چون خوشمان آمد خودمان را بدون دعوت وارد بازی کردیم! بازی از این قراره که من ۵ تا از خصوصیات شخصیم که خوانندگان وبلاگم از اون بی خبرند رو اینجا می نویسم و در آخر هم ۵ نفر رو به این بازی دعوت می کنم. حین خوندن این خصوصیات حق هیچ گونه لبخند، نیشخند و یا تمسخر را ندارید. در ضمن بعد از خوندن مطلب حق ندارید نسبت به سلامت روان من مشکوک بشید. جنبه بازی داشته باشید دیگه!
۱- خیلی زود عصبانی میشوم و خیلی زودتر از اون هم عصبانیتم فروکش میکنه. به فرض اگر ساعت ۳ نصفه شب از دست کسی عصبانی بشم ساعت ۳ و ۵ دقیقه تا مرز عذر خواهی کردن از طرف پیش میرم! این زود عصبانی شدن من بارها و بارها باعث درد سرهای بزرگی شده، چون برام فرقی نمیکنه که چه زمانی، چه مکانی و در مقابل چه کسی عصبانی میشم. فقط عصبانی میشم! میخواد خونه باشه، کارخونه باشه، دانشگاه باشه و یا هرجای دیگه. میخواد جلوی استاد باشه، دوست و آشنا باشه و یا هرکس دیگه. اما به جان شما نباشه به جان خودم همیشه قبل از اینکه به کمیته انضباطی برسم یا مجبور باشم شب تو کوچه بخوام پشیمون شدم… اما پشیمونی در این مواقع هیچ سودی نداره!
۲- همیشه فکر میکنم اطرافیانم به من مشکوک هستند و در مورد من فکرای بد میکنند! مثلاً وقتی سوار تاکسی میشم و میرم جلو میشینم فکر می کنم که ۳ تا مسافر عقب دارند تو دلشون به من فحش میدن، یا وقتی یه پول گنده به راننده میدم فکر می کنم که اون فکر میکنه من از قصد چنین پول گندهای دادم و منتظرم اون بگه پول خرد ندارم و بدون کرایه برم بیرون، یا وقتی تو خیابون اتفاق خاصی میفته مثلاً کیف یک خانوم رو میزنن و اون جیغ و دادش رو میذاره فکر می کنم در اون لحظه ست که همه به سمت من حمله کنن و چند بار نزدیک بود واقعاً پا به فرار بذارم و خودم رو بدبخت کنم!
۳- به جان خودم آدم احساسی و مهربونی هستم اما نمیدونم چرا باید همیشه در حال اثبات کردن این خصوصیتم باشم! اینجور که دیگران میگن من نمیتونم احساساتم را نشون بدم و آدم درون گرایی هستم. در واقع دیگران هیچ گاه متوجه مهربونی های من نمیشن و من واقعاً از این موضوع کلافه شدم! چند بار زد به سرم که ازین پس هر کس رو میبینم یک شاخه گل بهش هدیه بدم تا بفهمند من آدم مهربونی هستم اما دیدم اینطوری بیشتر فکر می کنند من دیوونه ام!
۴- درسته که زود عصبانی میشم اما به هیچ وجه کینه ای نیستم. مثلاً یکبار یکی از رفقای ما سر کلاس یک تیکه خیلی زشت به استاد ما (مونث) انداخت و استاد خیال کرد من چنین کار پلیدی کردم و ضمن اینکه از کلاس اخراج شدیم و به کمیته انضباطی راه یافتیم هنوز تکلیفمان مشخص نیست! اما رفیقم فردای همان روز یک آبنبات چوبی برایم خرید و من همه چیز رو فراموش کردم!
۵- و ویژگی آخر اینکه کلاً آدم کم حرفی هستم و در محافل مختلف به زور و با بکار گیری انواع شکنجه ها از من حرف میکشند! جالب اینجاست که کم حرف بودن من رو یک عیب میدونن و فکر میکنند بلد نیستم حرف بزنم اما من همیشه معتقد بودم که باید درباره خوبیها حرف زد!
حالا من از ۵ نفر دیگه دعوت می کنم که در این بازی شرکت کنند:
۱- روح الله ۲- آرمان ۳- مستر افشین ۴- نازی ۵- نگارینا ۶- یوتاب
به جان خودم نمیخواستم ۶ تا بشه اما نتونستم یکی رو حذف کنم .از طرف من همه دوستان به این بازی دعوت دارند اما این ۶ نفری که گفتم باید در این بازی شرکت کنند! هیچ عذر و بهانه ای هم پذیرفته نیست. همینه که هست!

خدایا ؛ او بچه است و معنا و مفهوم امتحان الهی را نمی داند…
خدایا ؛ او بچه است، نمی داند و نمی فهمد…
خدایا ؛ من انسانم و تحمل سنگینی حکمتهای تو را ندارم…
داشتم به این فکر میکردم که چرا ما نمیخواهیم در هیچ عرصهای از تکنولوژی بروز و مدرن استفاده کنیم و خیلی دیر چیزهای جدید را میپذیریم و قبول میکنیم. متاسفانه باید گفت هنوز هم فرهنگ استفاده از اینترنت در ایران یک چیزی در مایه های فاجعه است. البته با توجه به نبود تفریحات سالم باید حق بدهیم که اینترنت و وبگردی های اون تنها خوشگذرونی تقریباً امن (!) جوون ها در این مملکت باشه. واقعاً باید اعتراف کرد که سطح کاربران اینترنت در کشورهای پیشرفته خیلی بالاتر از ماست و حتی کودکان آنها نیز از همان ابتدا بصورت حرفه ای پا به دنیای مجازی میگذارند. جایی خواندم که شخصی به شوخی نوشته بود غربی ها قبل از اینکه برای نوزادان خودشون اسم انتخاب کنند ابتدا برایش یک اکانت در توییتر، یک اکانت در فیس بوک و یک وبلاگ در وردپرس (!) ایجاد میکنند. آنها از همان بچگی یاد میگیرند که چرا و به چه علتی پا به دنیای مجازی میگذارند و چگونه باید از ابزارهای مدرن و به روز اینترنت استفاده کنند اما ما هنوز خودمان را در چت روم یاهو مسنجر خفه میکنیم! هنوز یک جستجوی ساده در گوگل را بلد نیستیم و موتور های جستجو را به خنده و تمسخر وادار می کنیم! فقط یاد گرفته ایم برای تحقیق مدرسه و دانشگاه به سراغ اینترنت برویم، جستجوی “با بخت و اقبال گوگل” را بزنیم و عین مطلب را کپی کنیم و تحویل بدهیم. این دیگه نهایت استفاده ما از دنیای وب است!
بگذریم. برویم سراغ اصل مطلب. خواستم بگویم این گوگل علاوه بر این که جستجو میکند (!) یک سرویسی دارد به نام Google Friend Connect که به درد صاحبان وبلاگها میخورد. بارها خواستم ازین سرویس استفاده کنم و آن را به دوستان وبلاگی هم معرفی کنم که هر دفعه به دلیل خاصی این کار رو نکردم تا اینکه امروز دل را زدم به دریا و این سرویس را برای این وبلاگ راه اندازی کردم (در ستون کناری وبلاگ قابل مشاهده است). شما با پیوستن به اعضای شبکه گوگلی یک وبلاگ میتوانید با خوانندگان آن وبلاگ در ارتباط باشید و با آنها دوست شوید و در بحثها شرکت کنید. به این ترتیب میتوانید فضای وبلاگ خود را اجتماعی تر کنید و چه بسا ازین طریق افراد بیشتری با وبلاگ شما آشنا شوند. با توجه به این که این سرویس از زبان فارسی هم پشتیبانی میکند کار کردن با آن سخت نیست (برای ایجاد شبکه گوگلی دوستان، اینجا کلیک کنید).
بعد از اینکه در این سرویس ثبت نام کردید میتوانید از ابزارک های گوناگونی که در اختیار شما قرار داده میشود استفاده کنید. من از دو ابزارک این سرویس استفاده کرده ام. ابزارکی که اعضای گروه را نشان می دهد و ابزارکی که اعضا بوسیله آن میتوانند پیام ها و نظرات خود را بنویسند. با توجه به فارسی بودن این سرویس توضیح بیشتری نمیدهم. اگر در استفاده از آن هر مشکل یا سوالی برایتان پیش آمد در کامنتها مطرح کنید.
نمیخواهید به جمع اعضای گوگلی این وبلاگ بپیوندید؟