نوشته شده در دی ۲۲, ۱۳۸۸, توسط حامد اویسی

1
ازین تنگین قفس جانا پریدی / وزین زندان طرّاران رهیدی ز روی آینه گِل دور کردی / در آیینه بدیدی آنچه دیدی دگرباره شه ساقی رسیدی / مرا در حلقه مستان کشیدی دگرباره شکستی توبه ها را / به جامی پرده ها را بر دریدی خبرها می شنیدی زیر و بالا / بر آن بالا [...]
نوشته شده در دی ۱۷, ۱۳۸۸, توسط حامد اویسی

1
سالهای عمر آدمی مثل برق و باد میگذرد و با این که هنوز پیر نشدهایم اما حس نوستالژی و حسرت خوردن روزهای کودکی و نوجوانی ما را رها نمیکند. هر سال در چنین روزی به ظاهر خوشحالم و همه تبریک میگویند اما زیر ِ خاکستر دلم هنوز غم و اندوهی روشن است. خنده بر لب [...]
نوشته شده در آذر ۲۹, ۱۳۸۸, توسط حامد اویسی

1
در وبلاگ ترنج بانو یک بازی وبلاگی جالب دیدیم و چون خوشمان آمد خودمان را بدون دعوت وارد بازی کردیم! بازی از این قراره که من ۵ تا از خصوصیات شخصیم که خوانندگان وبلاگم از اون بی خبرند رو اینجا می نویسم و در آخر هم ۵ نفر رو به این بازی دعوت می کنم. [...]